آهـنـــــــــ گ مــــــ ن

نـدای مــ ن ، نـدای همیـشگی تـوســـت

 

دو قدم عقب تر بایست

نگاهی به سر تا پایم بینداز

چه میبینی؟

حالا جلو بیا و چشمت را به خطوط مورب صورتم بده

این بار چه میبینی؟

زکیه ای پیرتر از همه آن سالهایی که تو برایش تصور رویا را نقش دادی

آجرهای رویاهایمان را چیدیم

آجر به آجر بالا رفتیم

شانه به شانه قدم برداشتیم

که

چشمانم خمار شد

و دستانم رها

تا آنجا رفتم که خواهرم گریان بود و مادرم نگران

دستم را گرفتی مبادا این شنـل ِ سفید ، مانع از دیدم شود

دستت را فشردم مبادا زمین بخورم . تکیه کردمت

تو را دیدم ..

آجر..

لباس ِ سفید..

دستانت ... دستانم ...

و

گره دستانمان..

چشمانم بسته شد..

دیگر نبودی ..

خانه چه شد؟؟ لباس ِ سپیدم؟؟ مادرم..خواهرم..

همه چیز سیاه بود .. همه چیز..

..

چشمانم خمار شده است

قطره به قطره ای که سرازیرند و سوزنی که اشک میریزد در رگ هایم

زکیه ات را دیدی؟

حالا گامها فاصله بگیر . نای ِ بدرقه ات را ندارم چون آن دوران

رد نگاهم را بگیر و برو ..

که هنوز انگشتانم پینه ی آجرها را بسته اند ..

 

تاريخ سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴سـاعت 4:1 نويسنده زَ کــ یــ ه| |

 

از بلوغ ِ باران

تا مرگ ِ زمین

فریادیست !

هم آهنگ با این چهره ی رنگ باخته

که در قاب ِ عکسی وارونه

بر دیوار کاهگلی ِ نگاهم ،

سالها

خاک میخورد ..

تاريخ شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴سـاعت 17:50 نويسنده زَ کــ یــ ه|

 

برگ ِ زرد جا مانده از پاییز !

کدامین هیاهوی سپید

تو را

اینگونه در آغوش ِ تنهایی قــ َـندیـ ـل بست ؟

تاريخ پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳سـاعت 2:39 نويسنده زَ کــ یــ ه|

 

کلاغهای ِ این حوالی

در لحظه ای همرنگ ِ خود

میبلعند مترسکانم را ..

رهایم کنید !

این ،

آخرین شاهکار دختریست

که معلق در دعاهای ِ برگشت خورده ،

پینه های انگشتانش را میدوزد ..

 

تاريخ یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳سـاعت 3:21 نويسنده زَ کــ یــ ه| |

 

شبی گذشت

اما

مـَـهتــــــ ـابـــــ ماند ..

فـردا ، طـُلــــ ـوع خواهی کرد ؟

 

تاريخ دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳سـاعت 17:55 نويسنده زَ کــ یــ ه| |

Sky Theme