نـدای مــ ن ، نـدای همیـشگی تـوســـت
H0M⅀ || ∀RCH!V⅀ || L!N₭ || B∩RB∩R∩ || PR0F!L⅀

یکشنبه ۱۰ آبان۱۳۹۴
وصال ِ خزان ..
 

 

در تیک تاک های قلب ِ پاییزان

بند بند تنم

بر شعله های بیست و دوگانه ی آبان گاه

آزمونِ صبر می دهد

و هر رهگذر جا مانده از بهار

به دندان میکشد

تکه ای از این تنِ سرخ در آتش را 

تا مرز وصال خزان از رویش را بیابد !

من ،

دُخت ِ آبانم ..

میگسترانم آسمانم را

تا غرق گردد شهری

در شبیخونِ سیلاب های موسمی

و رهایی بخشد

آزمون دهندگانِ طاقت را ..

اینگونه میشود که یک شهر

از گزند شلاقِ شاخه ی درختانِ پیر

در امان خواهد ماند.. 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

 

+ نوشته شده در 14:32 توسط زَ کــ یــ ه.
دوشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۴
.. ویار ..
  

آرامتر بسـُـرایید ..

شاعره ای اینجا

ویار واژگان گرفته ..

و با هر سطر ,

هجوم سایه ای را بالا می آورد

که دیگر نیست ..

لرز از سوز برفی دارد

که ندانست ، مسیر بارش را ..

و بهمنی ، تب دارش کرد

که مدام ، خیالِ سقوط داشت ..

هیــس ..

مدتی نسـُـرایید

اینجا

شاعره ای

احساس ، بالا می آورد ..

 

..:: زکیه کشکولی ::.. 

+ نوشته شده در 15:45 توسط زَ کــ یــ ه.
سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴
کدام حریم ِ احساس؟
 

دو قدم عقب تر بایست

برانداز کن سر تا پایم را ..

چه میبینی؟

حال ، نزدیکتر بیا و نگاهت را  

به خطوط مورب ِ چهره ام بده !

این بار چه میبینی؟

دختری شکسته تر از همه آن سالهایی که تو برایش تصور رویا را نقش دادی ..

خاطرت هست ؟ 

خاطرت هست که چگونه آجر به آجر ، 

بام رویاهایمان را چیدیم ؟ 

که کدام لحظات ، قربانی پروازمان شد ؟ 

خاطرت هست شانه به شانه قدم برداشتنمان را ؟

خوب به خاطر دارم .. 

خواهرم گریان بود و مادرم نگران 

چشمانم خمار شد و دستانم رها ..

آمدی .. 

آمدی و دستانم را گرفتی 

که مبادا این حریرِ سفید ، مانع از دیدم شود

دستت را فشردم  

که مبادا زمین اسیرم کند  

تکیه کردمت .....

تو را دیدم ..

آجر..

تن پوش ِ سپید..

دستانت ... دستانم ...

و

گره شان..

چشمانم بسته شد

دیگر نبودی ..

خانه مان چه شد ؟ لباس ِ سپید ؟ مادرم..خواهرم..

همه چیز سیاه بود .. همه چیز..

..

حال ، منم و این پلک های نیمه جان 

خیره به قطره به قطره ای که سرازیرند  

و سوزنی که اشک میریزد در رگ هایم ..

زکیه ات را دیدی؟

دیگر گامها فاصله بگیر که چون آن دوران ، 

نای ِ بدرقه ات نمانده !

رد نگاهم را بگیر و برو ..

که هنوز  

انگشتانم  ، 

پینه ی آجرهایمان را بسته اند .. 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

 

+ نوشته شده در 4:1 توسط زَ کــ یــ ه.
شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴
قاب ِ شکستـــ ـ ـ ه
 

از بلوغ ِ باران

تا مرگ ِ زمین

فریادیست !

هم آهنگ با این چهره ی رنگ باخته

که در قاب ِ عکسی وارونه

بر دیوار کاهگلی ِ نگاهم ،

سالها

خاک میخورد .. 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

+ نوشته شده در 17:50 توسط زَ کــ یــ ه.
پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳
...
 

برگ ِ زرد جا مانده از پاییز !

کدامین هیاهوی سپید

تو را

اینگونه در آغوش ِ تنهایی قــ َـندیـ ـل بست ؟ 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

+ نوشته شده در 2:39 توسط زَ کــ یــ ه.
یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳
شاهکار پایانی
 

کلاغهای ِ این حوالی

در لحظه ای همرنگ ِ خود

میبلعند مترسکانم را ..

رهایم کنید !

این ،

آخرین شاهکار دختریست

که معلق در دعاهای ِ برگشت خورده ،

پینه های انگشتانش را میدوزد .. 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

 

+ نوشته شده در 3:21 توسط زَ کــ یــ ه.
دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳
انتظار ..
 

شبی گذشت

اما

مـَـهتــــــ ـابـــــ ماند ..

فـردا ، طـُلــــ ـوع خواهی کرد ؟ 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

 

+ نوشته شده در 17:55 توسط زَ کــ یــ ه.
دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳
همه جا غریبم جز کلبه ی خود ..
 

آهنگ ِ زیبایم سلام ..

شرمسارم سیاه پوشت کردم . شب هایم هجوم آورده بودند

مهتابم ماندگار شده بود و آفتابم ، گم ..

حال آمده ام ..

تا باری دیگر در آغوش گیرمت

چنان عاشقی که سالها به دور از لیلی ، هر روز چندین مرتبه جان میباخت !

آمدم تا باری دیگر تو بنشینی و من برایت بخوانم

خیره شوی به انگشتانم و سرمستانه هنر بیافرینم

تو پر کـِـشی به آسمان و

سوار بر بالهای آهنگینت آرام گیری در من

و من آرام گیرم در تو ..

آمدم که ...

بمانم !

سلام مهربانم

که برایم

تنها تو خواهی ماند و الهه ام .. 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

+ نوشته شده در 3:28 توسط زَ کــ یــ ه.
چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳
فانوس نیاورید ! مدتهاست که تاریکم ..
 

 

هــِـی رفیق ..

کجای داستان قلمت لغزید؟

کجای خاطراتت رها ساختی مرکب را ؟

کجای این روزمره نویسی های کسالت بار ،

آواز کلاغها حواست را بلعید ؟

کجای دلت ، آتش ترحم به حالم سوزاند ؟

که مدالی از درد را به گردنم آویخت ..

قدری بنشین و نفسی تازه کن !

این بار من بخوانم ،

تو قلم بزن ..

 

+ آهنگ دل ،این روزها پی ِ آرامش به یغما رفته اش ، چه راهها که گز نکرده !

شاید کوچی غریب ، چاره شود در این تاریکی ..

اینجا را خشت به خشت چیدم و آهنگها نواختم اما نشد ..

کاشانه ام را شاید مدتی..شاید همیشگی رها میکنم

و دل میدهم به های و هوی گرگ های زمانه ی بیرحــــــــم

دلتنگتان میشوم و سرخواهم زد به دوستانم اما یارای ماندنم نیست ..

نت هایم گم شده اند

بدرود .. 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

+ نوشته شده در 22:37 توسط زَ کــ یــ ه.
چهارشنبه ۲۵ تیر۱۳۹۳
خدای نامه های معلق !
 

رسم زیستن ندانستم !

و چون کودکی ، مست

در پی  ِ بادبادکهای پوشالی

دویدم و قهقهه هایی سر دادم

که چشم اهالی را

به گرداب وسوسه کشاند !

سادگی زیباست اما ..

وسوسه ی عشق ، زیباتر

زیبا ... هه !

بادبادکی نو برایم بساز ..

من ..اکنون ..

بازگشته ام از قفس  ِسرد سینه ها

هیچ تپنده ای جز تو

تضمین بازدمهایم نشد !!! 

 

..:: زکیه کشکولی ::..

+ نوشته شده در 8:15 توسط زَ کــ یــ ه.
::. B∩RB∩R∩.:: Seyed Ali Salehi www.shereno.com
شعرناب
دانلود آهنگ های جدید
دريافت همين آهنگ